ناگفته های زندگی سلمان امیراحمدی; شهیدی که از امنیت خانواده خود محافظت می کند



اموال تخریب شده مردم را از جاده خارج کردند و خیابان را تمیز کردند و در راه برگشت متوجه جمعی از معترضان شدند که در حال فحاشی و سنگ پرانی در کوچه بودند. سلمان به دنبال برادرش وارد کوچه شد. آنها آشوبگران را متفرق کردند و نظم را در خیابان برقرار کردند، اما در این بین مردی از پشت بام تفنگ ساچمه ای را به سمت سلمان گرفت و تیری شلیک کرد. سلمان غرق در خون به زمین افتاد. او را به بیمارستان بردند اما… سلمان امیراحمدی، پاسدار بسیجی، شامگاه ۲۵ مهرماه به جرم حفظ امنیت ملی به دست یک مزدور کشته شد.

خانه شهید امیر احمدی پر ازدحام و پذیرایی است. از ساعت 4 بعدازظهر که سلمان کشته شد، هر روز وضعیت همین است. به خصوص عصرها که بسیاری از دوستان و آشنایان و حتی غریبه هایی که برای اولین بار با خانواده امیر احمدی ملاقات می کنند مهمان خانه آنها می شوند. مادر معمولا صبح ها برای دیدن سلمان به بهشت ​​زهرا (سلام الله علیها) می رود. او برای جدایی بی تاب است. هر وقت یاد جوانش می افتد آهی می کشد. بالاخره سلمان او را «مامان جون» نامید. با اینکه خانه اش خیلی دور از خانه پدری بود، اما هر روز که از کار روزانه اش دست می کشید، ابتدا به دیدن مادرش می رفت و بعد به خانه اش می رفت. وقتی برای اولین بار وارد شد با صدای بلند سلام کرد و سپس دست و پای مادرش را بوسید.

تمام سخاوت و صدقه آنها از بین رفته است. آنقدر اهمیت می داد که لبخندی بر لبان مادرش نقش می بست. مادر می گوید: «سلمان پس از ازدواج در منطقه فلاح ساکن شد. این محله قدیمی ما بود. چند وقت پیش توانسته بود در شرق تهران یک آپارتمان بخرد. او دو هفته پیش به آنجا نقل مکان کرد. پسرم زیاد نماند. یعنی زندگی او برای لذت بردن از خانه کافی نبود. سلمان فوق لیسانس مدیریت داشت و در بیمارستان شهید لبافی نژاد کار می کرد. نه نظامی بود و نه مجری قانون. او مردم خود را دوست داشت و بیشتر به امنیت کشور اهمیت می داد. او در این راه مرد. مادر ادامه می دهد: «از شاگردان سردار شهید محمد نظیری بود. تمام دوره های نظامی را گذراند. او نترس بود. او مهربان و بخشنده بود.»

به کسی اجازه نمی داد که پوشش را روی سرش بکشد

کنار عکس سلمان عکس دیگری روی میز است. «شهید امبا معرفت روح الله امیر احمدی» یکی دیگر از فرزندان خانواده که شهادتش به سال 1384 برمی گردد. این مادر چه صبری دارد و چه روح بزرگواری! می گوید قبر سلمان زیر پای روح الله است. اختلاف سنی آنها 2 سال بود اما زمان شهادتشان 17 سال بود. خیلی به هم وابسته بودند. مثل برادران دوقلو. وقتی روح الله کشته شد، سلمان شاهد ماجرا بود. دید که برادرش از پشت چاقو خورده است. وقتی خودش شکنجه شد، محمدعلی پسر بزرگم همراهش بود. مادر حق دارد بی قرار باشد. سنگینی دردسر روی شانه هایش اصلاً او را آزار نمی دهد. با وجود تمام رنج هایی که در زندگی به بار آورده، روحیه استوارش اجازه نمی دهد غم و اندوه در چهره اش نمایان شود. او از روز تشییع شهیدش یاد می کند: «زنی که در تشییع جنازه او شرکت کرده بود، می گفت که در جریان درگیری، پلیس ضد شورش سر از سرم برداشته بود، اما پسر شما رهایش نکرد. «دخترم آن طرف خیابان گیر کرده است. من نتوانستم او را بگیرم. آقا سلمان به من کمک کرد». بعد می فرماید: انگار که سر و صدا زیاد است. چیز دیگری به خاطر ندارم.”

حتما بخوانید:
6 داروهای گیاهی اشتباهات شما باید به هیچ وجه بسازید

کابوس محمد صالح

ساعت 17:00 نشان می دهد که فاطمه اسلامی فر همسر شهید به همراه محمد صالح و عباس به منزل مادر شهید می رسند. تازه از دکتر برگشتند. از زمانی که سلمان کشته شد، محمد صالح هر شب تب داشت. او بهانه پدرش را می پذیرد و این بهانه آتشی در دل مادربزرگش روشن می کند. اسلامی فر می گوید: «محمد صالح بسیار به پدرش وابسته بود. شبی نبود که با هم بازی و دعوا نداشته باشند. او نخوابید تا اینکه پدرش هنگام خواب او را نوازش کرد. اکنون او بسیار بی تاب است. محمد صالح ساکت است. او در دنیای خودش زندگی می کند. انگار چیزی جز یاد پدر پی در سرش نیست. امسال وارد کلاس اول شد. او خود را اینگونه معرفی می کند: «محمد صالح هستم، 7 ساله. کلاس اول.» و بعد می گوید: «بابا برای رهبر، ایران، برای دین مرده است.» کسی نیست که از او انتقام بگیرد، می خواهم از او انتقام بگیرم. وقتی بزرگ شدم! اسلامی فر به محمد نگاه می کند. صالح.در دل تحسینش می کند.چقدر مثل سلمان حرف می زند.روزهای اول زندگیش را به یاد می آورد؛ 90 سالگی که ازدواج کردند.چه زود 11 سال برای اسلامی فر گذشت – خاطره خوشی که سلمان از خود به جا گذاشت. می گوید: زندگی مشترک ما کوتاه اما پربار بود، همیشه دوست داشت شهید شود، اولین باری که می خواست به سوریه برود سال 94 بود، هنوز بچه دار نشدیم، وقتی گفت بی تاب بودم، نداشتم. نمیخوام برم ولی سلمان گفت من نمیتونم برم چون من هم درگیر این ماجرا بودم.اما این سفر روز او نبود.چون این خانواده قبلا شهید شده بودند نگذاشتند برود.همه کسانی رفتند. در خان طومان کشته شدند و سلمان گفت: اگر رفته بودم شهادتم قطعی بود.

سلمان بهترین دوست من بود

نوبت به زینب، تنها دختر خانواده رسید که خاطره ای از برادرش تعریف کند. او می گوید: «سلمان بهترین دوست من بود. مشاور عالی او بسیار دلسوز بود و به صلح و نیکوکاری اهمیت زیادی می داد. پدرم روزهای آخر سلمان را به امانت گذاشت تا مادرت تنها نباشد. نگذار آب در دلش تکان بخورد. مواظبش باش پس وقتی برادرم سلمان از دنیا رفت، خانه و زندگی خود را رها کرد و با خانواده اش به اینجا آمد. جلوی ما بود.” پدر از جانبازان جنگ تحمیلی و شایستگی های قابل توجهی در دفاع مقدس است. وی در سال 2018 به دلیل بیماری قلبی درگذشت. وی ادامه می دهد: برادرم خیلی دغدغه حفظ حجاب را داشت.

حتما بخوانید:
چند نکته درباره فاجعه مهسا امینی

برادری شاهد شهادت برادر دیگری است

محمد علی، برادر بزرگ خانواده بسیجی اش. خاطره تلخی از روزهای طوفانی دارد. به خصوص الان که برادرش را در این درگیری ها از دست داده است. برای شنبه عصر، ساعت 4 بعد از ظهر اعمال می شود. همان شب سلمان کشته شد. ماجرا را از زبان خودش می شنویم: «من و سلمان با یکی از دوستانم به تعطیلات رفتیم. 15 نفر بودیم که وارد منطقه امامزاده حسن شدیم. جاهای سوخته را تمیز کردیم. تابلوهای زیادی برداشته شد و در مسیر رفت و آمد مردم قرار گرفت، آنها را جمع آوری کردیم تا راه را باز کنیم. وقتی کار تمام شد خواستیم برگردیم اما به ما گفتند در خیابان منتهی به بازار مبل درگیری رخ داده است. رفتیم آنجا تا راه را باز کنیم. وقتی رسیدیم پلیس ضد شورش سنگ پرتاب می کرد. آنها همه چیز را در مسیر خود نابود کردند. من و سلمان به یک کوچه شلوغ رفتیم. مردم اوماپوف شورش به راه انداختند. سنگ پرتاب کردند و فحاشی سر دادند. ناگهان فردی از پشت بام یک تفنگ ساچمه ای شلیک کرد و سلمان روی زمین افتاد». صورتش غرق خون بود. محمد علی به او نزدیک شد. سلمان سلمان… نمی دانست باید چه کند. زخم بزرگی روی گلویش بود. صورتش پر از گلوله است. می شد 52. سلمان به سرعت به بیمارستان ضیائان منتقل شد. قلبش همچنان می تپید. او تیم پزشکی خود را سربار آورد. اما تمام شد و سلمان کشته شد.

سلمان به برادر شهیدش پیوست

روحاله امیر احمدی در سال 1384 درگذشت. سلمان در آن روز شاهد شهادت برادرش بود. مدتی جمعیت در مقابل مسجد ایستاده و زنان را مورد آزار و اذیت قرار دادند. متولیان مسجد تصمیم گرفتند که هر شب چند نفر از بچه های بسیجی پاسداری کنند. آن شب نوبت سلمان و روح الله بود. باز هم مثل همیشه چند جوان لائوبالی شروع کردند به گفتن حرف های نادرست. روهولو هشدار داد، اما به جای عذرخواهی، درگیری بین آنها رخ داد. با قدم وسط بزرگان مسجد گائل به پایان رسید. روح الله و سلمان به سمت خانه رفتند و یکی از آنها از پشت با چاقو حمله کرد. چاقو جسد روحلا را پاره کرد و او را به بیمارستان چمران فرستاد اما او کشته شد.

منبع: روزنامه «خمشهری».

دیدگاهتان را بنویسید

hacklink al hd film izle php shell indir siber güvenlik türkçe anime izle Fethiye Escort android rat duşakabin fiyatları fud crypter hack forum bayan escort - vip elit escort lyft accident lawyer html nullednulled themesViagraAşık Etme Büyüsüsugar rush oynabomb bonanza oyna